اینجا غار تنهایی های من است . روزهای بی قراری دور از سعید بودن به پایان رسید واکنون در خانه مشترک زندگی میکنیم. همه چی خوب است ،هوای همیشه ابری ،مردمانی با زبان ها و فرهنگ های مختلف، غذاهای متفاوت  و غربت زندگی .

آدم است دیگر گاهی دلش میگیرد ،بغض می کند و در تنهایی گریه می کند . اما اینجا نه حرمی هست نه مزار پدر و مادری که آنجا آرامش پیدا کنی و فقط و فقط یک سجاده آرامت میکند، میدانم که این روزها هم زود میگذرد و تبدیل به خاطره میشوند  اما از خدا میخواهم که مانند همیشه دستم را بگیرد و صبورترم کند تا این روزهای سخت غربت را هم با سربلندی به پایان برسانم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 21:31  توسط صفورا | 
همسر عزیزم ، پدر مهربان فرزندان آینده زندگی رویایی مان :روزت مبارک

 

  نمیدانی هر بار که از ایران میرفتی  هنگامی که در فرودگاه خداحافظی

می کردیم قلب مرا هم با خود میبردی و حفره ای عمیق درون سینه ام  به

 اندازه دوست داشتنت ایحاد میشد ، اکنون این حفره عمیق تر شده است

  آنقدر عمیق که  هیچکس مرا نمیشناسد زیرا همیشه زنی صبور را

میدیدند  که تمام  غصه هایش را با خود به درون اتاق میبرد و تمام درد دل

 هایش ،گریه هایش برای عکس هایی بود که بر روی دیوار آویزان کرده بود

 اما اکنون بد اخلاق ،کم حوصله و زود رنج شده است  زیرا بی نهایت تورا

میخواهد و دلتنگت شده است.

میدانم که هیچگاه طاقت بغض های مرا نداری اما کاش بودی تا سرم را

برروی شانه های مردانه ات میگذاشتم واز روزهای نبودنت میگفتم تا بدانی

که چقدر دوستت دارم تا همیشه.

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1392ساعت 1:36  توسط صفورا | 
امروز هم بدون تو گذشت

چقدر سخت بود،هیچکس نمیدانست در میان هیاهوی میهمانانی که در خانه مان

جمع شده بودند  من ،سرگردان  فقط تو را می خواستم و  مانند همیشه تو را در

 کنارم آرزو می کردم. اما باز هم نبودی و من امیدوار به لحظه هایی از تنهایی ام

 مینگرم که در حال جان دادن است  و آخرین نفسهایش را می کشد . میخواهم که تا

 همیشه همدمم باشی تا در کنارت احساس  خوشبختی کنم .

 

همسر عزیزم ، صاحب قلب و جان من 

به زودی  در آغوشت آرام خواهم گرفت و این روزهای پر اضطراب به پایان خواهد رسید

 زیرا که آغوش تو امن ترین مکان دنیاست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 0:28  توسط صفورا | 
احساس می کنم عمق غار تنهایی هایم عمیق تر شده است .

این روزهای آخر چه سخت و چه دیر میگذرد.باید تمرین صبورتر بودن را تکرار و تکرار کنم تا یادم بماند که همیشه غول سیاه تنهایی هایم در کمین نشسته است .

ای کاش اشک میتوانست فقط از سر شوق بیاید .ای کاش وقتی اشک هایم سرازیر می شد دستی برای پاک کردنش بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 23:59  توسط صفورا | 
آخرین روزهای تنهایی ام چه دیر میگذرد ،لحظه لحظه اش  بسان جان کندن است ، میخواهم بگویم ،فریاد بزنم که هنوز هم همان زن صبوری هستم که همه ی درد دل هایش مانند همیشه برای روح زخم خورده اش است اما واقعیت جور دیگریست .

این روزها  کلافه ام و منتظر بهانه ای برای گریه کردن زیرا میدانم که ناچار سرنوشت ما را به سویی خواهد برد که باید بپذیریم.

خدای مهربان کمکم کن  و دستم را بگیر ،همانگونه که در سختی ها مانند یک مادر قدم به قدم  حضورت را در کنارم احساس میکردم ، کمکم کن به گونه ای زندگی کنم که در هنگام مرگ ، چشمانم را با آرامش به روی دنیا و خواسته هایش ببندم. این تنها آرزوی من است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 0:26  توسط صفورا | 
تمام شب انتظار کشیده ام
تمامِ این شب‌ها..
منتظر بوده ام
تا بیایی
و
...
چقدر دردناک است اگر بدانی
برای یک نفر
دنیا خلاصه شده
در یک شب
و یک زن
و مردی که قرار است بیاید
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 9:20  توسط صفورا | 

امروز به یاد عزیزانی هستم که روزگاری مظلومانه در بین ما زندگی کردند

 اما سالهاست که دیگر نیستند. آخرین ساعتهای سال ۹۱ را سپری میکنیم

 اما باز هم من و عشقم از هم دوریم ، به لحظه تحویل سال فکر میکنم که

 چگونه در کنار سفره هفت سین نبودنش را تحمل کنم زیرا هیچکس

 نمیداند که دنیا را نمیخواهم اگر که تو کنارم نباشی و تنها باشم. هیچکس

 نمیداند که چقدر احساس غربت و تنهایی میکنم در کشوری که متعلق به

 من است اما تو اینجا نیستی . سرزمین من، زندگی من ،کشور من

 جاییست که تو آنجا در کنارم باشی ، در آغوشم بگیری و نوازشم کنی.

 

 همسر عزیزم ، رویای شیرین زندگی ام ، تکیه گاه تنهایی هایم 

 نوروزت مبارک به امید اینکه سال آینده در زیر یک سقف در کنار هم

 سفره هفت سینمان را پهن خواهیم کرد و عاشقانه نوروز را جشن

 میگیریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 10:52  توسط صفورا | 
يآدم باشد وقتي آمدي تَنـگ در آغوشـَت گيـرم وَ بگويم چقـَدر ْ کـَلافِـه اَم

يآدم باشد چشم ْ اَز چشمانَت برندارم تآ حسابي سيـر شوَم

يآدم باشد بگويم چقـَدر ْ دوستَت دآرم
...
يآدم نرود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 22:40  توسط صفورا | 

در این بعدازظهر های رخوت انگیز اسفندماه دلم بی نهایت تنگ است کاش بداند که همه ی زندگی ام شده است و بدون او همه ی روزهایم کمرنگ اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 15:17  توسط صفورا | 

دلهامان اگر گرم باشد تاب توانیم آورد

طوفان سیل آسای زندگی را که اکنون ساقهایمان را می لرزاند

زمستان گذشته است،گلها شکفته اند و زمان نغمه سرایی فرارسیده است؛

و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگها پنهان هستی

بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تورا بشنوم و صورت زیبایت را ببینم

زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست میدارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای خاطرنخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده

شاید گلی بروید شبیه آن که در بهار بوییدیم

پس

هرگز مگو هرگز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 9:45  توسط صفورا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اعتبار من بیش از آن است که تنها شعارم زیستن در هر شرایطی باشد من خوب آگاهم که زندگی‌ ،یکسر ،صحنه بازی است.اما بدان که همه کس برای بازی‌های حقیر آفریده نشده مرا به بازی های کوچک شکست خوردگی مکشان

نوشته های پیشین
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM